به دین معتقدی و دین تو عبارتست از یک نیرویی که تو را از دنیا و از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت تو را متوجه مرگ و بعد از مرگ می کند. تو می گویی عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که جواب نکیر و منکر را بدهم...در آنجا اجر کارهایی که کرده ام به دستم می رسد...آخر این دین تو چه جور است که تربیت یافته ی آن نه تنها از بشریت صحبت نمی کند٬ بلکه از فرزندش هم جز به اضافه ی خودش صحبت نمی کند. همه اش "من" است.در اینجا و آنجا تنها "من" . این دین فقط تو را باید نجات بدهد ولی من به دنبال دینی هستم که بشریت را نجات بدهد و حتی خود من نیز فدایش بشوم. دینی که برای نجات جامعه بکوشد و "من" را قربانی "ما" کند.
ای پدر من٬ ای مادر من
من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که کسانی مثل تو می اندیشند و می سازند خدایی است که مسئولیت های تو را٬اراده ی تو را و همه ی وظیفه های انسانی تو را در این دنیا و در جامعه و در برابر مردم تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هرجرم و جنایتی معاف می دانی. درست مثل زندگی اجتماعیت است که هر وقت کارت گیر می کند٬ حقه بازی می کنی با پارتی و پول و کلاه و کلک و با توسل به آدم های منتفذ٬ و هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد...در دینت هم همین کارها را می کنی و اینچنین با توسل و شفاعت و جلب نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات! دینت هم تو را از خطا و گناهی که خودت هم به آن معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از انها بر حذر می دارد٬ باز نمیدارد.
این مسیر دینی است که تو به من نشان دادی و من کفری را که خودت می گویی در این دنیا آزادی و عزت و سعادت می دهد بر دین تو که زندانی و اسارت و رنج را موجب می شود و حتی توصیه می کند ترجیح می دهم. تو هی فحش بده٬ نق بزن٬ نفرین کن.
قضا وقدری که تو معتقدی می گوید هرکس هر کاری می کند٬ هر شلاقی که بازویی می زند و گرده ای می خورد٬ هر پولی که غارت می شود و غارت می کنند و هر ستمی که افرادی می کنند و اقوامی می کشند٬ همه از پیش نوشته شده و لا یتغیر است...اگر جبر الهی راست است٬ قید اخلاقی بی معنی است: اگر همه چیز جبر است٬ همه کس آزاد است.تو همیشه می گویی از قول پیغمبرت که: آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت...انصاف بده٬ این جهان بینی تو یک جهان بینی شکمی است. بشریت و اخلاق و اراده و مسئولیت و خیر و شر و کار و فکر و سرنوشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت و ...همه یعنی کشک.
این بود که "ایمان شکمی" تو را رها کردم . اگزیستانسیالیست شدم . معتقد شدم که من می توانم سرنوشت خودم و جامعه ی خودم را بسازم٬ تقدیر من به دست خودم است و با اراده ی خود من و با انتخاب خود من. به آن سارتری معتقدم که میگوید:"حتی کسی که ازمادرش فلج به دنیا می آید٬ اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است." ببین تا کجا اراده و آزادی انسان را نشان می دهد...این طرز فکر سارتر مادی و لامذهب است و آن بینش توی معنوی و مذهبی.
"دکتر علی شریعتی"
