بیایید فرض کنیم برای خوشبختی ابدی انسانها لازم و ضروری باشد که یک موجود کوچک و نحیف٬ فقط یک کودک کوچک را تا به حد مرگ شکنجه کنیم. آیا رضایت می دهید؟
این سوالی است که حدود یکصد و سی سال پیش فیودور داستایفسکی در رمان برادران کارامازوف از زبان ایوان کارامازوف مطرح کرد. داستایفسکی صرفا اشاره ای داشته به بی رحمی غیر فابل تصوری که در سال های بعد در انتظار نوع بشر بود...شیوه های ظرافت بخشیدن به درد٬ صنعت ساختن از درد و تولید درد در مقیاس انبوه در قرن بیستم. قرنی که دستورالعمل برای تولید درد و نحوه ی اعمال آن درست کرد٬ قرنی که دوره های آموزشی برای چگونگی افزایش درد گذاشت٬ قرنی که کاتالوگ برای درد آفریدن درست کرد٬ قرنی که به نویسندگان این دستور العمل ها نشان افتخار داد.
اما سوال ایوان کارامازوف همچنان به طرز دردناکی مطرح است. سوال او یادآوری می کند که شکنجه را آنهایی توجیه می کنند که خود دست به شکنجه می زنند: این بهایی است که باید پرداخت٬ این رنج عده ای قلیل برای ضمانت خوشبختی و شادکامی بقیه جامعه. آن اکثریت بزرگی که به این ترتیب به امنیت و آرامش و رفاه می رسند.
هر رژیمی که شکنجه می کند٬ به نام هدفی والاتر و وعده ی بهشتی دیگر است. گو نامش کمونیسم باشد٬ گو نامش پیشوا٬ گو نامش تمدن٬ خدمت یا نیاز به اطلاعات باشد٬ همچنان ایوان کارامازوف در گوشمان نجوا می کند هزینه بهشت٬ نوید یک بهشت٬ همیشه و همه جا دوزخی خواهد بود دست کم برای یک نفر در جایی و در زمانی. چه آگاهانه بپذیریم که رویای بهشتمان بستگی به یک دوزخ ابدی برای انسانی بیگناه دارد و چه مانند آلیوشا کارامازوف به آرامی پاسخ دهیم: نه٬ رضایت نمی دهم.
آنچه آلیوشا به نام انسانیت به ایوان می گوید این است که مسئولیت شکنجه فرد دیگری را به نام خود نخواهد پذیرفت٬ چرا که شکنجه جنایتی نیست علیه یک جسم. بلکه جنایتی است علیه تخیل. پیش فرض٬ ضرورت و لازمه شکنجه٬ القای توانایی ما برای تخیل رنج دیگری است٬ از انسانیت ساقط کردن او چنان که دیگر درد او درد ما نباشد. شکنجه اقتضا می کند که شکنجه گر٬ قربانی را ورای هر نوع شفقت و همدردی قرار دهد٬ اما در عین حال اقتضا می کند که هر کس دیگر هم این فاصله را با قربانی بگیرد. آن هایی که می دانند و چشمشان و گوششان و دلشان را می بندند. بنابراین شکنجه فقط آن هایی را که درگیر این تماس وحشتناک میان دو جسم هستند فاسد نمی سازد٬ بلکه کل بافت جامعه را تباه می کند. چون به جامعه حکم می کند در برابر آنچه میان این دو جسم می گذرد سکوت اختیار کند. شکنجه مردم را وا می دارد باور کنند که در واقع هیچ چیز رخ نمی دهد. دور از آنجایی که ما با هم حرف می زنیم٬ به محبوبمان لبخند می زنیم٬ کتاب می خوانیم٬ به موسیقی گوش می دهیم...آیا حاضریم آگاهانه بگذاریم دیگرانی در تاریکی و به نام ما دست به اعمالی بزنند که برای همیشه ما را فاسد و تباه خواهد کرد؟
اما باز سوال دیگری بر جای می ماند که از سوال ایوان کارامازوف هم پرشانی آورتر است: اگر شخصی که برای آسودگی ما بی نهایت شکنجه می شود٬ گناهکار باشد چه؟ اگر به بهشتی فراخوانده شویم که حاصل شکنجه فردی باشد که همان وحشت هایی که به سرش آورده می شود٬ خودش بر سر دیگران آورده باشد چه؟ اگر بشود آینده ای پر از عشق و هماهنگی را با وارد آوردن درد بر شخصی بنا کرد که خودش دست به کشتار جمعی زده باشد چه؟ آیا رضایت می دهید؟
خلاصه ای از نوشتار آریل دورفمان
